شب شده بود. خانهٔ قدیمی آرام در سکوت خوابیده بود.
آرام از تخت پایین آمد. در کمد را باز کرد. لباسها نبودند.
فقط یک عکس قدیمی روی زمین افتاده بود. آرام دستش را دراز کرد.
عکس را برداشت و نزدیک صورتش آورد. تصویر خودش کنار مادرش بود.
عکسی که هرگز ندیده بود. آرام سرش را کج کرد.
انگشتش را روی خطچینهای جوهر گذاشت. «برای آرام، تا وقتی برگردی.»
عکس را محکم در دو دستش گرفت. لبخند زد.
حالا میدانست. مادرش همیشه او را به یاد داشته است.