هر شب آرمین زیر پتوی گرمش پنجره را نگاه میکرد. ستارهها در آسمان شبکی چشمک میزدند و او لبخند میزد. امشب یک جرقه در سرش درخشید: باید موشکی بسازد تا به آنها برسد.
از تخت پایین آمد و جعبهای مقوایی را از زیر تخت بیرون کشید. کاغذها زیر انگشتانش صدای خشخش میدادند. نیمهشب بود، اما او فقط یک چیز میخواست: موشک کاغذیاش.
ساعت دیواری دو ضربه زد. امشب باید کارش را تمام میکرد. صدای خشخش کاغذها تنها صدایی بود که در اتاق سکوت شنیده میشد. موشک شکلش را گرفته بود و آماده پرواز بود.
موشک را بالا برد و به آسمان پرتاب کرد. با صدای وزوز آرامی از پنجره بیرون رفت. آرمین بدون فکر کردن از پشت سرش پرید و به داخل نور سفید موشک پرید.
از لابهلای ابرها رد شد. باد موهایش را تکان میداد و صدای موشک مثل آواز بود. به ستارهها نزدیکتر میشد — هر کدام مثل چراغهای کوچک در تاریکی میدرخشیدند.
دستش را دراز کرد و یکی از ستارهها را لمس کرد. سرد و صاف بود، مثل یخصمغ. انگشتانش نور ملایم ستاره را حس میکردند.
موشک کاغذی آرام روی ماه فرود آمد. آرمین از آن پایین آمد و پاهایش در گرد و غبار نقرهای فرو رفتند. صدای قدمهایش مثل پچپچ بود.
نزدیک زمین نشست و آن را نگاه کرد. دود سفیدی از آشپزخانهای در آن پایین بلند میشد. لبخند زد و دست تکان داد.
ناگهان موشک کاغذی شروع به حرکت کرد. آرمین دوید و آن را گرفت، اما موشک از دستش فرار کرد و مثل پروانهای سفید به سمت زمین پرواز کرد.
آرمین بلند شد و دست تکان داد. «بعدی!» زمزمه کرد. موشک کاغذی کوچکتر و کوچکتر شد تا به نقطهای نورانی تبدیل شد.
آرمین روی تختش خوابش برده بود. پنجره باز بود و نور ماه روی زمینش میدرخشید. لبخند میزد و چشمانش را میبست.
ماه از پنجره نگاهش میکرد. آرمین آرام نفس میکشید. فردا شب دوباره ستارهها را خواهد دید.