آرش روی چمن سبز و روشن نشسته بود. یک روباه کوچولو با گوشهای نرم از راه رسید و زانویش را نوک زد. آرش سرش را کج کرد و پرسید: «خدا کیست؟»
روباه دهانش را باز کرد و صدایش مثل باد بود. گفت خدا آسمان را آبی کرده و گلها را زیبا. آرش به گلهای کاغذی نگاه کرد و یک گلبرگ را لمس کرد.
روباه روی پای آرش پرید و گفت خدا دلهای مهربان هم ساخته. آرش ابروهاش را در هم کشید و پرسید: «چطور چیزی را ببینم که دستم به آن نمیرسد؟»
روباه سینهاش را دو بار تکان داد و به گلها اشاره کرد. انگار میخواست بگوید جواب آنجاست.
گلها یکناگهان با نور طلایی درخشیدند. باد ملایمی وزید و گلبرگها شروع به رقصیدن کردند. آرش چشمانش را گرد کرد و با دستانش از صورتش محافظت کرد.
آرش آرام از بین انگشتانش نگاه کرد. گلبرگها میدرخشیدند و زمزمه میکردند. آرش لبخندی زد.
نور آرام شد. یک صدای نجوا مثل زمزمه ماند. آرش به روباه نگاه کرد و آرام گفت: «فکر کنم الان آن را حس میکنم.»
روباه گوشه شانهاش خم شد. آرش سرش را به گلها تکیه داد و نفس عمیقی کشید. بوی شیرین کاغذ همه جا بود.
آرش چشمانش را بست. گلبرگها آرام میلرزیدند. همه چیز ساکت و طلایی بود.
باد آرام وزید. گلها نفس میکشیدند. آرش لبخند میزد و به آسمان آبی نگاه کرد. خدا آنجا بود. خدا همیشه آنجا بود.