یک مدرسهی قدیمی بود. دیوارهای بلند و سنگی آن حیاط را دور برده بودند. آرین ایستاده بود و به دیوار نگاه میکرد.
آرین تمام قدرت خود را جمع کرد و محکم به دیوار لگد زد. یک آجر تکان خورد و روی زمین افتاد. پشت آن سبزههای سبز دیده میشد.
آرین خم شد و از سوراخ نگاه کرد. چشمانش درشت شد. لبخند زد و دستش را دراز کرد. بعد آجر بعدی را کشید — اما تکان نخورد. شانهاش را به دیوار فشرد و زور زد.
روی زمین سر خورد و نشست. پاهایش را به دیوار کوبید. سپس چوب بلندی پیدا کرد. سعی کرد با آن ملات را باز کند، اما چوب شکست. صدای تیزی آمد.
سنگی صاف برداشت و سنگها را کند. بیفایده بود. سنگ را انداخت و صورتش را با دستهایش پوشاند. یک پروانه کوچک روی سرش نشست.
از لای انگشتانش نگاه کرد. یک آجر سست در پایین دیوار دید. آن را کشید. دیوار لرزید. آجرها پایین ریختند و سوراخ بزرگی درست شد.
از سوراخ رد شد. چشمانش از تعجب گرد شده بود. باورش نمیشد.
باغ پر از گلهای رنگارنگ بود. زنبورها شرشر میکردند. آرین ایستاد و دور خودش را نگاه کرد.
یک گل آبی انتخاب کرد. بو کشید. لبخندش پهنتر شد. به دیوار مدرسه نگاه کرد.
پروانهای دیگر روی شانهاش نشست. فکر کرد: «فردا دوباره میآیم.»
به سوراخ دیوار نگاه کرد. آجرها روی هم تلنبار شده بودند. خداحافظی نکرد. فقط لبخند زد.
آرین از میان گلها رد شد. فردا دوباره خواهد آمد. پروانه با او پرواز کرد.