ماهک ناگهان پرده را کنار زد و کنار پنجره نشست. آسمان تاریک، پر از ستارههای ریز و درخشان، روبهرویش باز شد. او آهسته گفت: «یکی... دو تا... سه تا...» باد آرامی از لای پنجره گذشت.
ماهک نوک انگشتش را از ستارهای به ستاره دیگر برد. برای هر ستاره، آرزویی کوتاه زمزمه کرد. ابر باریکی آرام رسید و چند ستاره را پوشاند. ماهک مکث کرد، مداد را روی کاغذ فشرد و فکر کرد: «باید صبر کنم.»
ماهک چراغ اتاق را کمنورتر کرد تا ستارههای پنهان را بهتر ببیند. دوباره شمرد: «یک، دو، سه...» ناگهان ستارهای از پشت ابر بیرون جهید و انگار چشمک زد. ماهک لبخند زد و آرزویش را بلندتر گفت.
ماهک دست دراز کرد تا چراغ کوچک کنار پنجره را روشن کند. چراغ زیر کتابی گیر کرده بود. او کتاب را برداشت؛ چراغ قل خورد و درست کنار پایش ایستاد. ماهک زیر لب گفت: «آهان، اینجایی!»
ماهک چراغ را برداشت و فتیلهاش را چرخاند. «تق!» چراغ ناگهان روشن شد. نور طلایی روی دیوارها دوید، لبههای کتاب را روشن کرد و کنار پنجره، سایهای کوچک ساخت.
ماهک چراغ کوچک را کنار پنجره گذاشت. نورش روی کاغذ، پرده و شیشه افتاد و ستارههای پشت آن را روشنتر نشان داد. او آرام گفت: «آرزوی من راهش را پیدا میکند.»
ماهک همانجا کنار پنجره ماند. باد، پرده را کمی تکان داد و شعله آرام لرزید. بیرون، ستارهها میدرخشیدند؛ درون اتاق، نور کوچک ماهک تا صبح روشن ماند.
شب آرامتر شد. روی کاغذ، چند خط تازه کنار هم خوابیده بودند و چراغ هنوز روشن بود. ماهک چشم از آسمان برنداشت؛ یک ستاره چشمک زد و او دوباره شمرد: «یکی...»