آرین زیر سرخسها خم شده بود. دستهایش برگهای نمدار را کنار میزد. چیزی براق زیر خاک دیده شد. چراغدان برنزی بود — سرد و پر از فرورفتگی.
کبریت را کشید. شعله زنده شد و روی چراغدان افتاد. نمادهایی حکاکیشده به رنگ کهربایی درخشیدند — یک بار — دو بار — و خاموش شدند. زمین لرزید.
صدای غرشی از دل صخره آمد. دردی شکاف برداشت و سنگ به کنار لغزید. هوای سرد و تر از تاریکی بیرون وزید — بوی خاک بارانخورده و توتهای لهشده.
آرین وارد گذر شد. چراغدان را بالا نگه داشت. دیوارها صاف و گرم بودند و آرام میلرزیدند. ناگهان نورهای نقرهای ظاهر شدند — پروانههای بالنقرهای.
پروانهها دور سرش چرخیدند. روی آستینها و شانههایش نشستند. وزنشان مثل نفس بود. به دنبالشان رفت تا به غاری رسید که دیوارش مثل آب میدرخشید.
روی دیوار، روستا دیده میشد. خانهها، درختها، کوچّهها. اما لکهای تاریک گسترش مییافت. خانهها را میبلعید. درختها را. یک پروانه آمد و با بال به گونهاش خورد.
بازگشت. چراغدان را روی میز سنگی گذاشت. نور طلاییاش صورت پیرمرد ریشسفید را روشن کرد. پیرمرد بلند شد. پوشیده خزهای را بر دوش آرین انداخت و سر تعظیم فرو برد.
عصر شد. آرین به لبه جنگل رفت. چراغدان در دستش میدرخشید. دایرهای از نور ساخته بود و سایهها عقب میرفتند.
سایهها نمیتوانستند نزدیک شوند. نور چراغدانشان را پس میزد. آرین میدانست شبهای بیشتری خواهد آمد. ولی امشب، روستا امن بود.
ستارهها ظاهر شدند. چراغدان هنوز میسوخت. آرین به روستا نگاه کرد — همه پنجرهها روشن بودند. صدای خندهای از آنجا آمد. او لبخند زد و چراغ را بلندتر گرفت.