شهری بود به نام سرزمین رویاها. آبدونها و آتیشروباهها سالها بود که در خیابانها میجنگیدند. بخار خنک و جرقههای داغ همه جا پخش میشد.
فروغ از پشت بالکنش تماشا میکرد. نیل از پشت بام خانهی مقابل پیپی میکرد. هر دو دست تکان دادند و سریع به خانههایشان دویدند.
فروغ و نیل قرار گذاشته بودند در بازار قدیمی رویا همدیگر را ببینند. اما مادر بزرگ آب و پدر بزرگ آتش آنها را جداگانه دیده بودند.
هر سه کوچه تنگتر و خطرناکتر شد. فروغ و نیل هر کدام از یک طرف فرار کردند، تا اینکه هر دو داخل یک کمد گردگیریشده افتادند.
فروغ انگشتان لرزان نیل را دید و آرام آنها را بین کف دستهای خنکش گرفت. نیل زمزمه کرد: «دستهایت سرد نیست.» فروغ گفت: «دستهای تو هم نه.»
در کمد درخشید. یک رنگینکمان نرم از انگشتان درهمتنیدهشان بیرون آمد و از در باز کمد بیرون خزید.
درهای خانهها با هم باز شدند. مادر بزرگ آب و پدر بزرگ آتش به کوچه آمدند. فروغ و نیل دست در دست از کمد بیرون آمدند.
یک رنگینکمان کامل از انگشتان به هم گرهخوردهشان تابید. روی سنگفرش درخشید و در چشمهای همه بازتاب داد.
هیچکدام رها نکردند. هر دو لبخند میزدند. مادر بزرگ آب و پدر بزرگ آتش با تعجب به هم نگاه کردند.
فروغ و نیل از بازار قدیمی رد شدند. دستهای هم را گرفته بودند. کودکان آب و آتش کمکم شروع کردند به جفت شدن.
بخار نازک مثل روبانهای درخشان در هوا پیچید. شهر گرمای جدیدی یاد میگرفت. و همه جا رنگینکمان دنبالش میآمد.
و فروغ و نیل، دست در دست، از بین مردم عبور کردند. شهر حالا بوی نان تازه و باران میداد. رنگینکمان همه جا بود.