روی میز تحریر، دفترچهای باز و منتظر بود. روزهای تازهای در پیش بود، روزهایی که قرار بود با خطوط خوشگل پر شوند. خودکار آنجا بود، آمادهی شروع کردن.
خودکار پرید روی دفتر باز. صدای خشخش نوکش روی کاغذ میپیچید. شروع کرد به نوشتن، و خطوط زیبا و منحنیها روی صفحه ظاهر شدند.
خودکار لبخند میزد. صفحهای پس از صفحه پر از کلمات بینقص میشد. کاغذ سفید حالا رنگارنگ و زنده بود.
روزها گذشتند. خودکار هر روز بیشتر مینوشت، خوشحالتر از همیشه. دفترچه پر میشد و صفحههای جدید باز میشدند، اما هیچکس متوجه چیزی نشده بود.
تا اینکه خودکار متوجه شد. جوهرش هر روز کمتر و کمتر میشد. به مخزنش نگاه کرد و نگران شد. «اینطور که هست، دیگر نمیتوانم بنویسم.»
خودکار جستوجو کرد. لایهها را زیر و رو کرد، اما همهچیز خشک و بیجان بود. هیچ منبعی در دسترس نبود.
صدای آرامی از خودکار شنیده شد. صدای نوک خشکی که روی کاغذ میخراشید، بدون اینکه جوهری خارج شود. آخرین قطرهها در مخزن لرزیدند.
خودکار با نگرانی به صفحهنمایش خیره شد. هنوز خاموش بود. دفترچه هم پر شده بود. آخرین برگه فقط یک کاغذ خالی و وحشتناک به نظر میرسید.
خودکار به آرامی به سمت آخرین برگه حرکت کرد. نفس عمیقی کشید و آماده شد. میدانست این آخرین فرصت است.
با آخرین قطرات جوهر شروع به نوشتن کرد. کلمات با دقت و عشق روی کاغذ ظاهر شدند. هر حرف با نور ملایمی میدرخشید.
خودکار احساس آرامش عجیبی کرد. انگار تمام خوشحالیاش در آن جمله نهفته بود. صدای نفسکشیدن کاغذ زیر نوکش شنیده میشد.
آخرین کلمه نوشته شد. خودکار ایستاد. دفترچه بسته شد. نور ملایم جمله هنوز روی کاغذ میدرخشید.
خودکار روی آخرین برگه خشک شد. بیحرکت و بیصدا. اما جملهای که نوشته بود هنوز روی کاغذ میدرخشید.
نور ملایمی از روی صفحه بلند میشد و کاغذ نفسنفس میزد. حالا خودکار دیگر نمینوشت.
اما کلماتش زنده بودند. هر بار که کسی برگه را برمیداشت، خودکار دوباره در ذهنها زنده میشد.
خودکار دیگر نمینوشت. اما در هر صفحهای که باز میشد، داستانش زنده میماند. کلمات همیشه راهی برای گفتن دارند.