فندقک با سبد فندق از خانهاش روی شاخه پایین پرید. ناگهان صدای «قاچقاچ!» آمد و درخت لرزید.
درخت فرو افتاد. خانه و سبد روی برگها غلتیدند و فندقک کنار تنهی شکسته نشست؛ جای تازهای لازم بود.
فندقک تکههای خانه را جمع کرد و زیر بوته چید. باد وزید و چوبها را مثل برگهای پرنده در جنگل پخش کرد.
فندقک به یک تختهی خیس نگاه کرد و آرام گفت: «اینجا خانه نیست.»
فندقک به درخت دیگری رفت و شاخهای محکم پیدا کرد. او تکههای چوب را بالا برد، اما یکی قل خورد و «پِلُپ!» داخل کاسهی آب افتاد.
فندقک تخته را از آب بیرون کشید. قطرهها چکیدند و او دوباره بالا رفت.
فندقک و دوستان جنگل چوبها و برگها را کنار هم گذاشتند. سقف کوچکی بالا رفت، اما باد آن را بلند کرد و روی سر فندقک گذاشت.
فندقک از زیر سقف خندهدار بیرون آمد. خرگوش و دارکوب سقف را محکم بستند و برگها دیگر پرواز نکردند.
فندقک وارد خانهی تازه شد و فندقهایش را کنار پنجره چید. صدای برگها آرام میرقصید و او در را بست.
فندقک از پنجره به خانهی تازهاش نگاه کرد. جنگل آرام بود و سقف کوچک، محکم روی شاخه مانده بود.