در اتاق دنج، قفسهها از کتابهای رنگارنگ پر بودند. قصهگو دستش را میان کتابها برد و کتابی سفید بیرون کشید. باد، صفحهها را ورق زد: فِلَپ، فِلَپ، فِلَپ. قصهگو آهسته پرسید: «قصه کجاست؟»
قصهگو کتاب سفید را روی قالی گذاشت و آن را باز کرد. صفحهها بینشان بودند؛ نه کلمهای، نه تصویری، نه حتی یک نقطه. قصهگو فکر کرد: «شاید قصه منتظر است کسی شروعش کند.» بعد مداد را روی نخستین صفحه گذاشت.
قصهگو یک روباه کوچک را تصور کرد. ناگهان لکهای درخشان، به شکل روباه، روی کاغذ جست و دوید: زیپ! زیپ! پشت سرش ردپاهای ریز جوهری ماند. قصهگو خندید و دنبال ردپاها تا صفحهٔ خالی بعدی رفت.
روی صفحهٔ تازه، قصهگو باغی زیر نور ماه کشید. پلی کج از میان گلها گذشت، اما وسط راه ناگهان تمام شد. روباه جوهری کنار لبهٔ پل ایستاد و به فاصلهٔ سفید نگاه کرد. قصهگو مداد را آرام روی میز زد: تَق، تَق.
باران به پنجره میزد: تیک، تیک، تیک. قصهگو چند سنگ کوچک میان دو سر پل کشید. روباه جوهری روی نخستین سنگ پرید، بعد روی دومی، و بعد روی سومی. فاصلهٔ سفید دیگر ترسناک نبود؛ راهی تازه روی صفحه باز شده بود.
قصهگو صفحه را برگرداند و برج بلندی از کاغذهای تاخورده دید. روباه جوهری کلید نقرهای را به بالای برج برده بود. برج لرزید: خِرچ، خِرچ. گوشههایش تا شدند و نوک تیزش کمکم شبیه کلاه کاغذی شد.
روباه جوهری میان تاهای برج گیر افتاد و کلید نقرهای از پنجرهٔ کاغذی آویزان شد. قصهگو فوری مداد جادویی را برداشت و دری کوچک کنار برج کشید. خط آخر که بسته شد، در با صدای «تق!» باز شد و راه نجات پدیدار شد.
قصهگو بالای صفحهٔ آخر فقط یک فکر کوچک نوشت: «اگر روباه در را باز کند چه؟» ناگهان کتاب از نور ماه پر شد. ردپاها روی صفحه دویدند و ماجرایی تازه شکل گرفت. قصهگو کنار پنجره نشست، مداد را برداشت و داستان بعدی را آغاز کرد.