روستای کوچک و سبز، کنار جنگل بود. دیوار سنگیِ پوشیده از خزه، کنار مسیر جنگل ایستاده بود. کوشا از دیوار بالا رفت، آرام آرام.
شاخهای بلند، آن بالا بود. یک گنجشک کوچک در پیچوفندکِ انگوری گیر کرده بود. کوشا با انگشتانش آرام پیچها را باز کرد. پرنده آزاد شد و روی شانهاش نشست.
گنجشک با پنجههای ریزش گردن کوشا را نوازش کرد و به سمت بامهای روستا پرواز کرد. کوشا لبخند زد و به راهش ادامه داد.
کوشا از راههای سبز رد میشد. صدای گریهای نرم از پشت زنبورداری خانم پاوه شنید. بوتههای گلدار را کنار زد.
بز بچهای در میان تمشکهای خاردار، کنار چاه قدیمی گیر کرده بود. پایش در خارها فرو رفته بود و اشک روی صورت خاکیاش نشسته بود.
کوشا زانو زد و شروع کرد به کندن خارها. آستینش به هر تیغه میگرفت. آرام آرام، پیچوخمهای خارها باز شدند.
بز آزاد شد! کوشا به چاه نگاه کرد. طناب پاره شده بود و سطل نیمهی راه پایین آویزان بود و هر بار با نسیم، تکان میخورد.
کوشا یک خلال بلند کاج از انبار چوب گرفت. سطل را با احتیاط بالا کشید. آب خنک روی پاهایش ریخت.
بز زانوهای گلیاش را لیس زد. کوشا خندید، اما بازوهایش سنگین بودند و قدمهایش آرام.
میخواست به خانهی بعدی برود. لیلا چرخدستیاش خراب بود. اما پاهایش دیگر نمیتوانستند. روی چمنهای کنار مسیر نشست.
یک شاهدانهی سفید پشت گوشش میلرزید. گلبرگها مثل زنگولههای کوچک میلرزیدند. نفسهایش آرام و یکنواخت شد.
نسیم بوی گل را به کوچهها برد. هر که میگذشت، آرامتر قدم میزد. یاد پسرک میافتاد که هیچوقت دست از کمک برنداشت.
صبح فردا، میدان روستا پر شده بود. تودههای کوچک خاک، هر کدام با یک گل سفید و یک سنگ صاف روی سر.
بچهها کنار ردیف میرفتند. گلبرگها را نوازش میکردند. هدیههای کوچکشان را کنار سنگها میگذاشتند.
باد از میان میدان میوزید. تمام گلها با هم خم شدند. انگار نجوا میکردند: ممنون.
و رودخانه آرام جاری بود. و باد نجوا میکرد. و همه میدانستند که کوشا هرگز دست از کمک برنداشته بود.