کیما با لبخندی بازیگوش وارد نور طلایی مهمانی شد. دامن ابریشمیاش زمزمهای بر روی زمین کشید. او آراد را دید که خشک و جدی کنار در ایستاده بود. با آرامش به سمتش رفت، اما آراد لبخند نزد. لبهایش به خط باریکی فشرده شده بود. با پنجهاش آرنج او را زد، اما آراد فقط وزنش را جابهجا کرد و به سمت جمعیت چرخید.
کیما از کنار پسر خشک دور شد، لبخندش محو گردید. مهمانی دورش شلوغ بود، اما او کوچک احساس میکرد. او یک زوج را زیر چلواری کریستالی دید که میرقصیدند، خندههایشان بازتاب میشد. «کاش میتوانستم به آنها بپیوندم»، با خود فکر کرد و با پنجهاش بازی میکرد.
یک زن مسن با موهای نقرهای او را دید و لبخندی شیرین داد. «دوست داری قصهای بشنوی؟» پرسید و صندلی کنارش را اشاره کرد. کیما سر تکان داد و نشست، احساس گرما کرد. چشمان زن درخشید وقتی شروع به صحبت کرد.
بعد از قصه، کیما دوباره به سمت در رفت. آراد هنوز آنجا بود، به جمعیت با اخم نگاه میکرد. او سعی کرد نگاهش را جذب کند، اما انگار در دنیای خودش گم شده بود.
کیما خندید و شروع به چرخیدن کرد. دامن ابریشمیاش مانند گلبری باز شد. نور طلایی حولش میچرخید. او احساس شادی کرد، حتی اگر کسی تماشا نمیکرد.
آراد سرش را برگرداند و کیما را دید. لبخند باریکی روی لبهایش ظاهر شد. او قدمی به سمت کیما برداشت.
کیما دستش را دراز کرد و آراد آن را گرفت. آنها با هم به سمت رقصیدن رفتند. مهمانی دورشان ادامه داشت، اما برای آنها فقط نور و شادی وجود داشت.
در پایان شب، کیما و آراد کنار هم نشستند. خسته اما خوشحال. مهمانی آرام گرفت و ستارهها از پنجره دیده میشدند.