لیئا سوار اتوبوس مدرسه شد. به دنبالاش راه رفت و وارد کلاس شد.
کلاس شلوغ بود. صندلیها صدا میدادند و صدای بچهها به دیوارها میخورد. لیئا کنار در ایستاد و تکان نمیخورد.
لیئا یک میز خالی پیدا کرد. دفترش را مثل سپر جلوی سینهاش گرفت. مداد رنگی پسری افتاد و لیز خورد تا جلوی پای او ایستاد.
لیئا مداد رنگی را برداشت. بدون نگاه کردن به پسره دستش را دراز کرد. پسره لبخند زد و گفت: 'ممنون.'
در زنگ تفریح، لیئا روی نیمکت تنها نشست. روی کاغذش یک کبوتر کوچک کشید. چشم بزرگ و یک پر ریز روی سرش داشت.
به نقاشیاش خیره شد. انگار کبوتر واقعاً بود. سرش را کج کرد. لیئا خندید. صدایش حتی خودش را هم تعجبزده کرد.
معلم دست زد و گفت: 'عکسهایتان را نشان دهید!' لیئا به نقاشیاش نگاه کرد. پسره از کنار میزش گذشت. گفت: 'پرندهی خوبی است.'
لیئا نقاشیاش را بالا گرفت. پسره کنارش نشست و گفت: 'انگار میخواهد پرواز کند!' لیئا لبخند زد. کلاس دیگر پر از غریبه نبود.