مادر لئا پشت در اتاق ایستاده بود و صدا زد. «لئا، امشب به مهمونی میریم!»
لئا از جا پرید. چشمهایش گرد شد. «سارا هم میاد؟» مادر لبخند زد و سر تکان داد. لئا دوید سمت کمد.
لباس صورتی درخشان را از کمد بیرون آورد و جلوی آینه گرفت. پارچه در نور غروب میدرخشید.
چرخید و چرخید تا سرش گیج رفت. روی پایش لیز خورد و خندید.
لئا از خانه بیرون دوید. کوچه پر از گلهای طلایی بود. خانهها در نور نارنجی غروب میدرخشیدند.
دروار قرمز، پنجرههای زرد، صندوق پستی آبی را میشمرد. یکی، دو تا، سه تا… تا به در خانه سارا رسید.
در باز شد. سارا آنجا ایستاده بود با لباس طرحدار بزرگ و یک تاج کاغذی رنگینکمانی روی سرش. بشقاب کلوچه ستارهای در دستش بود.
سارا گفت: «من خودم درستشون کردم!» لئا خندید و یک ستاره را برداشت.
لئا و سارا روی فرش نشسته بودند. ستارهها را میخوردند و میخندیدند.
هوای گرم پاییزی از پنجره باز میآمد و بوی شیرینی از خانهی پاییندستی میرسید.
آخرین ستاره را خوردند و شانه به شانه تکیه دادند. اولین ستارههای آسمان ظاهر شدند.
شب شده بود. دو دوست کنار هم نشسته بودند و به آسمان نگاه میکردند.