لیلی در لباس زرد میچرخد و پروانهها را دنبال میکند. خورشید روی پارچه میدرخشد. بوی خاک و گل در هوا پیچیده است.
او میخندد و با هر چرخش لباسش مثل خورشید میدرخشد. پروانهها بالا و پایین میروند.
یک زنبور چاق به لباس لیلی برخورد میکند و یک لکه سبز روی آن میگذارد. او به لکه نگاه میکند.
لبخند میزند و به دنبال پروانهی دیگری میدود.
لیلی روی زانوهایش میخزد و لانهی مورچهها را نگاه میکند. خاکِ تیره و مرطوب به لبهی لباسش میچسبد.
لکهی قهوهای را لمس میکند. خندهاش بلندتر میشود و سرش را بالا میگیرد.
یک پروانهی کوچک و نارنجی روی لکهی سبز فرود میآید. لیلی نفسش را حبس میکند و آرام زمزمه میکند: «سلام.»
پروانه بالهایش را میزند و روی لکهی قهوهای هم مینشیند.
دستهایش را باز میکند و هر دو پروانه روی انگشتانش فرود میآیند. به آسمان نگاه میکند و میگوید: «لباسم قصههای زیادی دارد.»
باد وزیده و گلهای باغچه تکان میخورند.