محمدرضا تختی در کوچهٔ گلوغباری با دمپاییاش کشتی میگرفت. دوستانش دورش حلقه زده بودند و تشویقش میکردند.
پایش لیز خورد و روی زمین قل خورد. با صدای «فوف!» توی یک سبد لباس معکوف افتاد. دوستانش از خنده منفجر شدند.
از کنار باشگاه محلی که رد شد، پوستر یک قهرمان کشتی را دید. کمربند طلاییاش برق میزد. «من هم میخواهم!» فکر کرد.
دوید به خانه و روی تختش پرید. حرکتی را روی بالش تمرین کرد. بالش پرید و به یک قابلمهٔ آویزان خورد — تق!
به باشگاه رفت و خواست روی تشک بالا برود. خیلی بلند بود! سه بار پرید — یک، دو، سه — و هر بار پایین افتاد.
مربی سرش را از بالای تشک انداخت پایین. یک تشک فومی کوچک پرتاب کرد سمتش. «این را امتحان کن!» گفت.
تشک فومی را گذاشت کنار تشک بزرگ و با هر دو دست بالا رفت. ایستاد. تکان نخورد. لبخند زد.
مربی دست زد — یک بار، بلند و روشن. محمدرضا تختی سرش را برگرداند و دست تکان داد.
برگشت به کوچه و حرکت جدیدی به دوستانش نشان داد. همهمهٔ خنده و کشتی تا غروب ادامه داشت.
محمدرضا تختی به خانه میرفت. از جیب کولهپشتیاش لبهٔ پوستر کشتی بیرون زده بود.