نگار جعبه مدادرنگیاش را روی میز آشپزخانه باز کرد. سبز را برداشت و درخت حیاط را رنگ کرد. آبی را کشید تا آسمان درست شود. زرد را گذاشت کنار خورشید. بعد دستش را دراز کرد سمت قرمز — اما جای خالی بود.
جعبه را برگرداند. یازده تا مداد روی میز لغزید. هیچ قرمزی نبود. بوی یاسمن از پنجرهی باز به داخل میآمد. نگار به جای خالی خیره شد و فکر کرد: «قرمز کجاست؟»
پشت شیشهی شکر نگاه کرد. هیچ. زیر سفره را کنار زد. فقط یک خرده نان خشک. لیوان آب خالیاش را peek کرد — فقط انعکاس خودش. نارنجی را برداشت و شعلهها را رنگ کرد. اما شعلهها شبیه غروب بودند، نه آتش.
کاغذ را کنار زد. زنگولههای باد روی ایوان آهسته صدا دادند. شب که شد، نقاشی را کنار بقیه نقاشیها روی یخچال چسباند. شعلههای نارنجی هیچوقت مثل آتش واقعی نمیشدند.
صبح روز بعد، مداد قرمز روی لبهی پنجره نشسته بود. دورش خطخطیهای قرمز کوچولو بود — ردیفی که از پنجره شروع شد، از درِ پشتی بیرون رفت و به حیاط رسید.
ردِ قرمز را دنبال کرد. از کنار گلهای رز رد شد. از زیر بوتهی یاسمن گذشت. به گلدان نعنا رسید. نگار خم شد و خاکِ گرم را کنار زد — مداد قرمز آنجا بود!
دوید و به میز آشپزخانه برگشت. مداد قرمز را برداشت و با قویترین، روشنترین فشاری که میتوانست، شعلهها را رنگ کرد. حالا آتش واقعاً میسوخت.
آن شب، نقاشی روی یخچال در میان بقیه نقاشیها قرار گرفت. شعلههای قرمز میدرخشیدند. انگار واقعاً آتش میسوخت.