پَکَل کنار یک ریشهٔ درخت خمیده ایستاد. یک ساقهٔ کوچک سبز از خاک بیرون آمده بود. قطرهٔ شبنمی از بوته توتفرنگی جمع کرد و روی برگ ساقه گذاشت.
پَکَل با انگشتهایش ساقه را نوازش کرد. ساقه تکان خورد و ایستاد. «از اینجا مراقبتت میکنم» گفت و کنارش ماند.
پَکَل گلبرگ آبیرنگی پیدا کرد و پیش ساقه گذاشت. ساقه کنار گلبرگ تکیه داد. «خوبه همینجا بخواب» پَکَل فکر کرد.
پَکَل برگ بید را مثل چتر روی ساقه نگه داشت. ساقه برگهایش را بالا گرفت. پَکَل از خوشحالی شروع کرد به تکان خوردن.
پَکَل شروع کرد به کوبیدن پای جلویاش. تق تق تق. ساقه با همان ریتم تاب خورد. پَکَل لبخند زد.
یک بلوط از بالا افتاد. پَکَل پایاش درد گرفت. «اوه» زمزمه کرد و به لانهاش برگشت.
روزها گذشت. پَکَل از دهانهٔ لانه نگاه میکرد. ساقه آنجا بود؟ نمیدانست.
یک صبح پَکَل عصایش را برداشت و راه افتاد. پایش درد میکرد ولی ادامه داد.
به محل رسید و نفسنفس زد. درختچهای بلند آنجا بود — شاخههایش دور لانهٔ پَکَل حلقه شده بودند.
پَکَل زیر پایینترین شاخه نشست. برگها نسیم خنکی آوردند. بوی ساقهٔ سبز و خاک تر میآمد.
پَکَل دستاش را بالا برد و به برگ صافی رسید. برگ لرزید و بعد آرام شد. پَکَل در حفرهٔ شاخه دراز کشید.
پَکَل چشمهایش را بست. برگها آرام بود. پَکَل امن بود. «مرسی» زمزمه کرد.