در جنگل سبز و آفتابی، درختان بلند سایههای نقرهای روی زمین گذاشته بودند. پنبه، خرگوش کوچولو، توی علفهای بلند قایم شده بود و با لبخند به چیزی نگاه میکرد که محکم در دستش گرفته بود.
پنبه توت آبی براقی را محکم لای دستهایش نگه داشته بود. دوستش جلو آمد و دستش را دراز کرد. پنبه توت را سریع کشید عقب و گفت: مال من! دوستش گوشهایش را پایین انداخت و بدون هیچ حرفی رفت.
پنبه با عصبانیت لاییلایی از میان بوتههای گل رد شد و موذر را کنار میزد. یه قورباغه کوچولو با کلاه گل سرخگونهاش آمد وسط راه و گفت: قورباغه. پنبه خشکش زد و یه صدایی بیرون داد که شبیه قرضقرض بود.
پنبه توت را نگاه کرد. یهو خیلی معمولی به نظر رسید. توی دستش سنگینیاش را از دست داده بود. پنبه سربهسینه نشست و به جای دیگر نگاه کرد. هیچکس آنجا نبود.
پنبه زیر درخت بلوط بزرگ نشست. آن طرفتر، دوستش آرام آرام گل داوودی میچید و یکی یکی روی زمین میچید. پنبه نمیدانست چه فکری میکند. فقط میدانست که حوصلهاش سر رفته بود.
یه نسیم آمد و یه دونه داوودی شناور روی پای پنبه نشست. پنبه به دونه نگاه کرد. بعد به دوستش نگاه کرد. دوباره به دونه نگاه کرد. دانه ریز سفید روی پشم قهوهایاش میلرزید.
پنبه نفس عمیقی کشید. از بینی بیرون داد. بعد از جلوی درخت بلوط بلند شد و آهسته به سمت دوستش رفت. توت آبی را جلو داد و گفت: اشتباه کردم.
پنبه و دوستش کنار هم نشستند و دونههای داوودی را به آسمان فوت کردند. یه دونه روی کلاه گل قورباغه نشست. قورباغه تکان نخورد. هر دو به دانهها نگاه کردند که به سمت خورشید شناور میشدند.