پارسا ماسک جمجمهای را روی سرش کشید. صدای تقتق پلاستیک در سکوت اتاق پیچید. درِ اتاق باز بود و راهروی تاریک مثل یک تونل منتظرش ایستاده بود.
پارسا یک قدم جلو گذاشت. صدای تقتق تختههای کف راهرو به گوش رسید. ماسک روی صورتش بود و لبخندش مثل این بود که خودش هم میخندد.
هوای سردی از زیر در رسید. یک دستمالشوی روی زمین تکان خورد و صدای زمزمهای مثل ارواح آورد. پارسا خشکش زد. نفسهایش داخل ماسک بخار شد.
دستش را دراز کرد و پارچه را لمس کرد. نرم بود و بوی لوندر میداد. sweitr sisterش بود. نه روح، فقط یک sweitr قدیمی.
سر راهرو، در حمام نیمهباز بود. یک نوک نقرهای از نور ماه روی فرش ریخته بود. پارسا نفسش را حبس کرد و قدمها را شمرد: یک، دو، سه.
در را هل داد. نور ماه مثل یک جاده نقرهای روی فرش پهن شد. پارسا نفسش را بیرون داد و آرام وارد شد.
پارسa قدم گذاشت توی حمام. نور ماه به ماسک جمجمهای خورد. حفرههای چشم مثل دو ماه کامل درخشیدند. پارسا خشکش زد — depois خندید.
«بوه!» پچپچ کرد. ماسک همینطور لبخند زد. پارسa خودش را به دستشویی نگه داشت تا صدایش بلندتر نشود. دلش میخواست فریad بزند اما فقط خندید.
پارسa برگشت و به سمت اتاقش رفت. قدمهایش دیگر نمیلرزید. سایهها فقط سایه بودند. خانه نفس میکشید و آرام شده بود.
به اتاقش رسید. ماسک را روی بالش گذاشت. زیر پتو دررفت. شب دیگر مثل قبل نبود. سایهها شکل بودند، نه ترس.
پارسa چشمانش را بست. ماسک جمجمهای مثل یک نگهبان مهربان بیدار ماند. خانه در سکوت شب فرو رفته بود. همه چیز آرام بود.
پارسa خوابش برد. ماسک جمجمهای نگاهش میکرد. نه ترسناک، نه وحشی — فقط یک نگهبان خاموش که دوستش داشت.