پُرپَر خرگوش کوچک از میان ردیفهای گلهای قرمز و زرد میپرید. گوشهای بلندش با هر پرش بهبال و پایین میلرزید. پروانهای سفید و رقصان جلوی چشمش پرواز میکرد. پُرپَر آنقدر تعقیب پروانه را نگاه میکرد که ریشهی ضخیم و پیچخوردهای را ندید که از خاک بیرون زده بود.
پاهای عقبی پُرپَر به ریشه گیر کرد. ریشه مثل طناب سبز دور پایش پیچید و محکم نگهش داشت. پُرپَر کشید و لختک کرد، اما ریشه سفتتر میشد. پرید و در هوا چرخید، اما پایش هر چه بیشتر در گل فرو میرفت. نفسنفس میزد و گوشهایش افتاده بود.
پُرپَر دوباره پرید، دوباره لگد زد، اما ریشه تکان نمیخورد. باورنکردنی سفت شده بود. با هر تلاش، ریشه محکمتر دور پایش حلقه میزد. گوشهایش کاملاً افتاده بود و دمش بیاراده کنار خاک تکان میخورد. آهِ کوتاهی کشید و روی پاهایش نشست.
باغ ناگهان ساکت شد. هیچ پرندهای آواز نمیخواند، هیچ زنبوری وزوز نمیکرد. پُرپَر لبهایش را به خاک سرد چسباند و آرام نفس کشید. خاک بوی نم میداد. به آسمان نگاه کرد و چشمهایش روی یک گل لاوندر کوچک رفت.
روی ساقهی یک لاوندر کوچک، یک پرندهی آبی خوشرنگ نشسته بود. پرنده سرش را کج کرد و به پُرپَر نگاه کرد. سپس بالهایش را تکان داد و آرام روی زمین فرود آمد، درست کنار پای گیر افتادهی پُرپَر. پرنده سری تند و فرماندهانه کشید.
پرنده آبی بدون تردید به ریشه حمله کرد. منقار تیزش مثل چکش کوچک روی پوستهی ضخیم ریشه میکوبید. کلیک، کلیک، کلیک. صدای نازکی در باغ ساکت پیچید. پرنده با هر ضربه محکمتر میکوبید و ریشه کمکم نرمتر میشد.
ریشه یکی یکی شل شد و از دور پایش باز شد. پرنده آخرین ضربه را زد و ریشه با یک صدای ترکیدن آرام آزاد شد. پُرپَر از تعجب به عقب پرت شد و روی یک تودهی نرم از شبدر فرود آمد. چشمهایش گرد شده بود و گوشهایش کاملاً صاف ایستاده بودند.
پُرپَر خودش را جمعوجور کرد و آرام برخاست. شبدر زیر پاهایش نرم و خنک بود. ریشهاش آزاد شده بود و پایش درد نمیکرد. به پرندهی آبی نگاه کرد. چشمهایش درشت و مرطوب از شکرگزاری بودند. گوشهایش یکدفعه صاف و هوشیار ایستادند.
پُرپَر آرام پیش رفت و با بینیاش پرنده آبی را به نرمی نوازش کرد. پرنده یک بار دیگر صدا داد — چیک! — و بالهایش را باز کرد. پُرپَر کنار یک آفتابگردان بزرگ ایستاد و گوشهایش را صاف نگه داشت.
پرنده روی یکی از گلبرگهای طلایی آفتابگردان نشست و آواز خواند. صدای پر و پرنواسش در باغ پیچید. پرنده با غرور سر تکان میداد و هر نت را با بالهایش میلرزاند. پُرپَر گوشهایش را تیز نگه داشته بود و به بالا خیره شده بود.
پرنده آواز میخواند و آهنگش مثل نور خورشید گرم بود. پُرپَر آرام کنار آفتابگردان نشست. گوشهایش تیز و صاف ایستاده بود و هیچجا نگاه نمیکرد. لبهایش کوچکتر از همیشه لبخند زد. باغ دورش پر از رنگ و نور و آرامش بود.
پُرپَر کنار آفتابگردان نشست و به صدای پرنده گوش داد. نور گرم روی گلبرگها میدرخشید و سایهی نرمی روی زمین میانداخت. باغ آرام بود. پرنده آواز میخواند و پُرپَر گوشهایش را صاف نگه داشته بود. همه چیز درست بود.