غروب، پو کنار فانوسهای روستا یک لگد کونگفو تمرین کرد. کوهها در مه بنفش آرام گرفته بودند.
پو بیش از اندازه چرخید و به سطل خورد. غِلغِلکنان داخل دستهٔ کاه افتاد و فانوسها لرزیدند.
روستا خوابید و ناگهان همهٔ چراغها خاموش شدند. پو از زیر شاخهای افتاده صدای ریزی شنید: «کمک!»
پو سینهخیز از میان علفهای خیس جلو رفت. زیر شاخه، خرگوش کوچکی گیر افتاده بود.
پو شاخه را کشید، اما تکان نخورد. بعد هل داد، لیز خورد و با صدای «پوف!» در گل نشست؛ خرگوش گفت: «کمک!»
پو هر دو پا را محکم روی زمین گذاشت. با یک «قژژژ!» شاخه بالا رفت و خرگوش آزاد شد.
برگها مثل پتوی سبز و طلایی روی پو و خرگوش ریختند. روستاییها با فانوسهای روشن از راه رسیدند.
پو خرگوش را تا جای امن برد. روستاییها کف زدند و پو برای تشکر خم شد.
خم پو زیادی عمیق شد و دوباره داخل کاه افتاد. «پوف!» خرگوش جستوخیز کرد و فانوسها روشنتر درخشیدند.
زیر نور فانوسها، پو دوباره تمرین کرد. یک لگد لرزان، بعد یکی دیگر؛ خرگوش کنار او بالا و پایین پرید.