لئا پیشانیاش را به شیشهی سرد پنجره چسبانده بود و به آسمان شب خیره شده بود. یک ستارهی روشن از تاریکی گذشت و رد نقرهای باریکی پشت سرش留下了.
لئا پتوی زردش را برداشت و روی جدول پنجره انداخت. به ستاره اشاره کرد و زمزمه کرد: «آرومتر.» ستاره دوباره رد شد — سریعتر از قبل.
ستاره تندتر شد و پتو تکان خورد. لئا پتو را برداشت و دوباره صاف روی جدول گذاشت.
لئا شروع به شمارش کرد: یکی، دو تا، سه تا. پتوی زرد را مثل یک سکوی صبر روی جدول نگه داشت.
ستاره یک کمان بزرگ در آسمان کشید و برای لحظهای آهسته شد. بعد دوباره به سمت شرق رفت. لئا چانهاش را روی دستهایش گذاشت و نگاهش کرد.
ستاره بالاخره کنار بالای درخت بلوط ایستاد. آنجا معلق ماند و شروع به چشمک زدن کرد — چشمکهای کند و طلایی.
لئا نفس عمیقی کشید و لبخند زد. بازتاب صورتش در شیشهی تاریک میدرخشید.
لئا پتویش را تا آرنج بالا کشید و بیدار ماند. ستاره همچنان چشمک میزد. آسمان نقرهای و آرام بود و لئا تا وقتی چشمانش سنگین شد تماشا کرد.