لئا روی پشتش دراز کشید و به ستارههای آسمان نگاه کرد. یکی آبی بود و دیگری قرمز.
لئا برمیخیزد و به سوی پنجره میدود. هوای شب بوی خاک خیس میدهد.
پدر کنار لئا زانو زد و یک کاغذ قرمز و یک کاغذ آبی نشان داد. «ببین! قرمز گرم است.»
لئا هر دو کاغذ را لمس کرد. چشمانش از تعجب بزرگ شد. «وای!»
لئا دو چراغقوه برداشت و با کاغذهای رنگی پوشاند. یکی قرمز و یکی آبی.
نور قرمز روی انگشتانش گرم بود ولی نور آبی سرد ماند. خندید و چراغقوه سبز را امتحان کرد. اما کاغذ لیز خورد و چراغقوه روی زمین افتاد.
روز بعد لئا آزمایشش را به دوستانش در پارک نشان داد. سام گفت: «ستارهها خیلی دور هستند! نمیشود امتحان کرد.»
لئا دیگر نمیخندید. به چراغقوهها نگاه کرد و بعد به آسمان روز. «هنوز میشود نگاه کرد!» گفت و به بالا اشاره کرد.
عصر همان روز، لئا و دوستانش روی چمن دراز کشیدند و ستارههای آبی و قرمز را شمردند.
«آبیها داغاند، قرمزها سرد.» لئا گفت. سام خندید و شانهاش را به شانهاش زد. جیرجیرکها در تاریکی آواز میخواندند.