شب بود. فاطمه و لئا در حیاط سبز کنار خانهی کوچک بازی میکردند.
ناگهان صدایی از آسمان آمد — تیک! یک ستارهی کوچک روی چمن نشست و آرام گریه کرد.
فاطمه آرام نزدیک شد. ستاره لرزان گفت: «من افتادم.» فاطمه ستاره را روی کف دستش گذاشت.
لئا برگ سبزی برداشت و مثل پتو روی ستاره کشید. هر دو دوست داشتند ستاره را نجات دهند.
فاطمه ستاره را بالا برد — نمیرسید. لئا روی پای فاطمه ایستاد — باز هم نه.
بار سوم، فاطمه روی صندوقچهی چوبی ایستاد. لئا روی شانههایش رفت.
سه بار بالا رفتند — باز هم آسمان خیلی دور بود.
ناگهان ستاره درخشانتر شد و گفت: «من میتوانم پرواز کنم! فقط میترسیدم.»
ستاره آرام بالا رفت — بالا — بالاتر — و در آسمان جای خودش را پیدا کرد.
ستاره چشمک زد. فاطمه و لئا از پایین تکان دادند و خندیدند.
شب آرام بود. ستارهی کوچک در آسمان میدرخشید و به آنها نگاه میکرد.
فاطمه لبخند زد و دست لئا را گرفت. ستارهها بیشتر از همیشه نزدیک به نظر میرسیدند.