نارگس روی چمنهای نرم ایستاد و با تعجب به کوههای بلند نگاه کرد. بوی خوش صنوبر در هوا پیچیده بود.
او به لبه دریاچه دوید و بازتاب خود را در آب آرام دید. یک قورباغه با صدای بلند جیکجیک کرد.
نارگس سنگ صاف را برداشت و آرام در آب انداخت. موجها مثل الماسهای پراکنده زیر نور خورشید میدرخشیدند.
باد ناگهان روسری او را بالا کشید و گلهای وحشی پنهان را نشان داد. نارگس زانو زد و گلبرگها را نوازش کرد.
نارگس بین کوه و دریاچه نشست و دستهایش را بیحرکت نگه داشت. پرندگان آواز میخواندند و برگها زمزمه میکردند.
او لبخند زد و حس کرد جادوی ساکت جهان اطرافش است. همه چیز آرام و زیبا بود.