تُپُلک کنار پیادهرو ایستاده بود و موتورِ ماشینهای دور را میشنید. ناگهان پوستر زرد رنگی را روی تیر چراغ دید: «فردا — مسابقه بزرگ شهر!» تُپُلک روی لاستیکهایش بالا و پایین پرید و با سرعت به سمت خیابانهای رنگارنگ دوید.
تُپُلک به خط شروع رسید. کامیونهای غولپیکر و ماشینهای اسپرت براق دور و برش حلقه زده بودند. بوقش را یک بار زد — تیووت — و نگران شد. مکانیکی دستمال سر کوچکی به او پرتاب کرد. تُپُلک آن را به آینه عقبش بست و کمی سفتتر نشست.
پرچم پایین آمد — تُپُلک مثل راکت جلو رفت و لاستیکهایش جیغ کشیدند. از بین ماشینهای کندتر رد میشد. نیمهی اولین دور، تابلوی مسیر بسته جلوی پیست مانده بود. تُپُلک ترمز کرد و ناگهان به یک کوچه باریک نگاه کرد.
تُپُلک بوق شجاعی زد و وارد کوچه باریک شد. از روی جدولها میپرید و بین دوچرخههای پارکشده زیگزاگ میزد. بچّههایی کنار پیادهرو دست تکان میدادند و داد میزدند. تُپُلک لبخند زد و تندتر رفت.
بچّهها دستهایشان را بالا برده بودند و با هیجان تکان میدادند. تُپُلک بوق زد — تیو! تیو! تیو! — و از کوچه بیرون پرید. درست وقتی که ماشینهای جلو از خط پایان گذشتند، تُپُلک هم رسید. نفر آخر شد، اما موتورِ خوشحالیاش زمزمه میکرد.
تُپُلک از خط پایان گذشت — نفر آخر. موتورِ گرمش صدای پاکِ خوبی میداد. بوقش سه نت شاد پخش کرد. هیچکس نفر اول نشده بود جز خودِ او. یا شاید هم شده بود.不重要 — تُپُلک احساس خوبی داشت.
تُپُلک زیر یک چراغ خیابانی پارک کرد و برنده را تماشا کرد که جام را بالا میبرد. نور چراغ روی بدنهی قرمز و براقش میدرخشید. تُپُلک دستمال سرش را باز کرد و روی داشبوردش تا کرد. یک اگزوزِ خوشحال بلند داد.
تُپُلک به آسمان شهر نگاه کرد. چراغها خاموش میشدند و ستارهها ظاهر. فردا مسابقهی دیگری بود. شاید. اما امشب، تُپُلک خسته و راضی بود. موتور گرمش آرام کار میکرد و آینههایش مثل دو چشم خیالباف به شهر نگاه میکردند.