نیلوفر درِ کلاس را آرام باز کرد و یک قدم داخل گذاشت. ناگهان زنگ مدرسه بلند شد: دینگدینگ!
نیلوفر کنار در ایستاد و به کفشهایش نگاه کرد. از کلاس صدای همهمهٔ بچهها میآمد.
نیلوفر کیفش را محکم گرفت و به سوی نیمکت رفت. ناگهان بند کیف به دستگیرهٔ در گیر کرد.
تق! نیلوفر برگشت. با یک «اوه!» کوچک، به بند آویزان نگاه کرد.
نیلوفر بند کیف را آزاد کرد و روی صندلی نشست. مدادش را بیرون آورد.
مداد روی زمین قل خورد و زیر نیمکت دوست جدید رفت. دوست جدید خم شد و آن را برداشت.
دوست جدید مداد را جلو آورد و گفت: «بیا.» نیلوفر به لبخند او نگاه کرد.
نیلوفر یک نفس آرام کشید. بعد، برای اولین بار دستش را دراز کرد.
نیلوفر مداد را گرفت و کنار دوست جدیدش نشست. دو مداد روی میز تقتق صدا کردند.
معلم گفت: «سلام، بچهها!» نیلوفر و دوست جدیدش دست بالا بردند و جواب دادند: «سلام!»